Wednesday, May 15, 2013

خونه ای خالی





بازهم ساعت نه شب شده بود وبچه ها هر کدوم یکطرف ولو شده بودند؛ یکی جلوی تلویزیون رو کاناپه، یکی تو اتاقش، یکی هم روی زمین بالشش رو مچاله کرده بود و خواب رفته بود. یکی یکی بلندشون کرد و گذاشتتشون توی تختشون. خب پسرک هم تپل بودهم سنگین؛ کمرش درد میگرفت وقتی بغلش میکرد، اما انگار تمام امیدها و آرزوهاش رو بغل کرده ، سرشو حسابی تو موهای لخت پسرک میچرخوند تا ریه هاشو از بوی تنش پر کنه. حس میکرد بالاخره یک روزی این پسرک مردش میشه، همه قدرتش میشه، همه ظلم هایی رو که تا اینجا بهش شده جبران میکنه، همه ترس هاشو ریشه کن میکنه، بهش قدرت ریسک کردن میده، قدرت فریاد کشیدن، قدرت ایستادن، قدرت خشمگین شدن. دخترها بلند و ظریف جثه بودند و بلند کردنشون زیاد سخت نبود. وقتی بچه ها رو جابجا کرد نشست جلوی میز توالتش و موهای روشن و صافش رو شونه کرد. یه ماتیک قهوه ای سوخته به لبای رنگ پریده ش زد و اونارو محکم بهم مالید تا قشنگ تو متن پوست لبش بشینه. مداد مشکی رو هم هی مالوند  توی پلک بالایی و پایینی تا حسابی سیاه بشه. یک کمی هم از اون رژ قهوه ای به لپاش مالوند. قدمی از آینه دور شد و خودش رو برانداز کرد. باورش نمیشد سالها گذشته و حالا به جای دخترک جوان یک مادر جلوی آینه نشسته، انگار همه این سالها تو خواب گذشته بود. آهی بلند و از ته دل کشید و از جلوی آیینه پاشد، یه دستی به پیراهن کرم رنگش کشید و شکمش رو تو داد، هیکلشو خوب برانداز کرد و آروم به زن مقابلش تو آیینه  گفت: باید وعده های برنج رو از غذات حذف کنی وگرنه چاق میشی. یه عطر ملایم  زیر لاله گوشهاش زد و رفت جلوی پنجره ایستاد. حالا دیگه ساعت تقریبا نه و نیم شده بود. تصویرشو دوباره تو شیشه پنجره برانداز کرد. یک زن جوان زیبارو که خستگی یه جور قفل و زنجیر به لباش زده و ته چهره ش نشسته بود. آب دهنشو محکم قورت داد و پنجره رو باز کرد انگار که میخواست همه خستگی ها رو همه فریادهای نزده رو با هم از پنجره بریزه بیرون. نسیم ملایمی به صورتش خورد انگاری که جون گرفته باشه سرش رو بالا گرفت و بااعتماد به نفس نگاهی به ته جاده کوچه انداخت. همونجایی که هرشب از سر همون پیچ کسی که منتظرش بود میومد داخل کوچه. نه! هنوز خبری ازش نبود. زیرلب پچ پچ کرد: امشب کی میای؟ ده؟ یازده؟ دوازده؟ هعی....سرش رو چرخوند سمت پارک بغل خونه. درست سمت راست خونه یه پارک سرسبز کوچولو بود که وسطش یه حوض بزرگ با فواره های آب داشت. این پارک یکی از ارزشمندترین چیزایی بود که نزدیکش داشت، چرا که همیشه اونو یاد خونه پدری تو شمال می انداخت. "پدر!" هرشب این کلمه رو لب همون پنجره تکرار میکرد انگاری که صداش کنه تا بیاد کنارش باهاش حرف بزنه. از روزش براش بگه، از بچه ها، از مدرسه بچه ها، از همسایه ها، از فامیلهای شوهر، از اتفاقات تو محله، از خبرای تو مجله حوادث، از داستانهای زن روز، از دلتنگیهاش ، یا حتی شادیهاش. انگار پدرش صاف صاف کنارش ایستاده بود و نگاهش میکرد. بعد هم با دلخوری میگفت: دیدی آقاجون دیدی ته تموم حرفات و قول و قرارامون وایستادم بازم تنها شدم؟ دیدی بازم اسیر غربت این پنجره تو دل تهرانم؟ بعد انگاری که ترسیده  باشه نکنه پدر رو ناراحت کنه یه آهی از ته دل میکشه و میگه: دلم به بچه هام خوشه. میبینی مثل خودم خوشگل شدند. آقا جون میترسم قد دخترک به من بره کوتاه بشه آقا جون. اما پسره به باباش رفته استخون بندیش درشته. خب دخترا میتونند کفش پاشنه بلند بپوشند مثل من. یادته چقدر دعوام میکردی که نپوش کمردرد میگیری! هنوزم میپوشم آقا جون.بعدش نیم نگاهی انداخت ته همون کوچه و باز سرشو چرخوند سمت پارک. همونجایی که حال و هوای جوونی و امید و نشاط داشت، همونجایی که یه زمانی وقتی زنها دور هم جمع میشدند از عشق های اساطیری میگفتند ! از لیلی و مجنون بازیهای قدیم، از موندنها به پای معشوق، ازوفاداریهای بی چون و چرا از دل سپردن های بی دلیل از فدا کردن های بی دریغ... نم اشکی به چشماش نشست، آروم شروع کرد زیر لبی زمزمه کردن  


خونه خالی خونه سرده خونه سرد و سوت و کوره
با امیدت آینه دق واسه من سنگ صبوره
با امیدت آینه دق واسه من سنگ صبوره
پسرم وقتی که تو دنیا بیای
چراغ خونه‌ام رو روشن می‌کنی
پسرم وقتی بیای با خنده‌هات 
به دلم رنگ جوونی می‌زنی
پسر، پسر زندگیم رو پُر می‌کنه
پسر، پسر قند عسل می‌شی برام
عصای دستم می‌شی تا بزرگ شدی
من از خدا غیر تو چیزی نمی‌خوام

چشماشو می بنده و سعی میکنه پسرک رو جوون تجسم کنه. رشید و قد بلند، با ریش  و سبیل های پرپشت و مشکی، همونطوری که خودش می پسندید و خوشش میومد. همونطوری با چشمهای بسته لبخندی از سر رضایت می زنه و نفس عمیقی میکشه انگار که میخواد همه هوای نداشته رو یکباره با ولع تو سینه هاش پر کنه. همونطوری پسرک رو ته رویاهاش نگه می داره یواش خودشو دوازده، سیزده سالی پیرتر تجسم می کنه؛ یه جورایی زیاد نمیخواد پیر باشه، سعی میکنه یک خانم میانسال شاداب رو تجسم کنه که زندگی رد و خط زیادی رو چهره ش نیانداخته. کنار پسر جوان می ایسته و آروم دستشو لای بازوهای قوی و جوانش میکنه، یه جورایی لم میده رو شونه های پسرک و راه می افته تا به همه دنیا نشون بده که خوشبختی یعنی چه! به ثمر رسیدن یعنی چه! ... پسر جوان سرشو کج میکنه و تو صورت مادر نگاهی میندازه و با لبخندی از سر شادابی می پرسه: خوب خانم خانوما کجا دوست دارن تشریف ببرند؟ . درست مثل پدرش همونطوری که پدرش اوایل آشنایی زن رو مورد خطاب قرارش می داد. یک آن قلبش تند می زنه! نه! مثل پدرش نه... شبیه پدرش اما نه مثل اون....سوار ماشین میشه و میره تا ته رویاها، همونجایی که نه پدرش اجازه داد بره و نه شوهرش همراهیش کرد. همونطوری که تو رویا غرق بود و لبخند می زد و شادمانه زمزمه می کرد یهو دخترکش از پشت سر صدا کرد: مامان! من آب میخوام
تکون محکمی خورد و از رویاش با تمام عجله پرید بیرون. اما انگار روحشو ته رویا جا گذاشته بود؛ نگاهی به دخترک انداخت و گفت: الان میدم بیا آشپزخونه... دخترک رو بعد از آب دادن راهی تختش کرد و خودش هم کنارش دراز کشید. دخترک محکم دستشو انداخت گردن مامانش و گفت: یه قصه بگو خوابم ببره.
- یکی بود، یکی نبود...
- من دوست ندارم یکی باشه، یکی نباشه. می ترسم. میخوام همه باشن
-باشه. ...
دخترک اونقدر زیبا خوابید که قلبش درد گرفت.
- یعنی قراره تو هم مثل من نگران بودنها و نبودنها باشی؟ یعنی قراره تو هم مثل من همیشه تو انتظار باشی؟ یعنی آرزوهای تو هم ممکنه ناممکن بشه. کاش تو هم پسر می شدی این همه غصه نمیخوردم چه بلایی قراره سرت بیاد!
- من نمیخوام پسر باشم!
-ئه تو که هنوز بیداری...
-میخوام مواظبت باشم
- مواظب من؟ واسه چی؟
- آخه تنهایی، میری جلو پنجره سرما میخوری. میخوام بیدار باشم که نری جلو پنجره سرما بخوری منم میتونم مواظبت باشم فقط داداشی قوی نیست منم قوی م
- بخواب عروسکم، بخوابم دخترکم، بابا الان میاد دیگه من تنها نیستم
- نمیخوام بابا بیاد
- واسه چی آخه؟ مگه بابا رو دوست نداری؟
- بابا رو دوست دارم اما دوست ندارم حرفهایی بزنه که تو فردا همش یواشکی گریه کنی. دلم نمیخواد به بابا بگی من با تو از همیشه تنهاترم، بخاطر این بچه هاست صدام در نمیاد. 
- تو این حرفارو از کجا شنیدی؟
- خب... خب مامان من می شنوم شبا که بابایی میاد باهاش دعواهای یواشکی می کنی هی هم میگی آروم تر بچه ها خوابن! 
-...
- مامان
- جون مامان
-  چرا بابا اگه میخواد از مادر جون و عمه نگهداری کنه نمیره خونشون بمونه؟
- خب آخه بابای توئه، شوهر منه
- خب اگه نباشه چی میشه؟
- تنها میشیم
- تو که همینطوری هم تنهایی...
-.... بخواب عزیزکم... بخواب... لا لا لا گل پونه...


دخترک آروم که به خواب میره از جاش پا میشه برمیگرده جلوی پنجره، پنجره رو با عجله باز میکنه و سرشو برمیگردونه سمت پارک. آروم صدا میکنه: آقا جون، هستی؟ دیدی دخترک چی گفت؟ آقا جون دیدی دلم لرزید؟ آقا جون دیدی منم داشتم تو سرم پسرک رو مال خودم می دیدم؟ آقا جون دیدی دخترک فهمید که تنهاییم! آقا جون...  آقا جون بچه هام... آقا جون دخترک... نگران دخترک شدم. چقدر میفهمه. هی وای من، حرفامونو همیشه می شنیده، هی وای من چه دردی کشیده این مدت بچه م. هی وای من بچه م ، دخترم، دخترکم...
آقا جون نکنه به عشق پسرک از دخترک غافل شدم!...
آقا جون عشق تو به داشتن پسر ببین چه ویرونه م کرد... آقا جون دیدی 
آقا جون..... ساعت دوازده شد، دیدی بازم زود نیومد....


پ ن: این داستان و چند داستان دیگر مدتهاست در این وبلاگ خاک میخورند و من برای هیچ کدامشان آخری ندارم که بنویسم. این داستانها همگی قسمتی ست از زندگی زنهایی که کنارشان زندگی کردم و شاید اندوه و زخمشان را تا قسمتی حس کردم.

از امشب سعی میکنم پاراگراف آخری برای هر کدامشان بنویسم تا شاید با بیرون رفتن از انبار اینجا، از انبار ذهن هم بیرون بروند. گاهی فکر میکنم حافظه ام کاملن پرشده است و هیچ چیز جدیدی را در خود جای نمی دهد. شاید با حرکت این واژه ها، خاطرات و باور های کهنه هم حرکتی کنند و مرا به حال خود وا نهند. بر آنم که تازه فکر کنم، تازه نگاه کنم ، تازه بیاندیشم و تازه زندگی کنم ... 

Saturday, May 4, 2013

بودن یا نبودن مسئله این نیست وسوسه این است



 این روزها خویشتن را به بستر تقدیر سپرده ایم! تا با هر خرسنگی به جدالی نابرابر برخیزیم
 حکایت پناهجویی ست و روزهای پناهندگی! حکایت گریختن از یک نظام بنیادگرا و دچار شدن به بن های پوسیده تر است.   حکایت زخمهای کهنه و خنجرهای تازه است. حکایت نشخار کردن خرزهره است. حکایت  مرتضوی ترین هاست و قصه قاصدان کهریزک های دوباره.  حکایت انفرادی های لاجرم میان مرزهای "ایزین" و "پلیس ترکیه " است. حکایت نداشتن پر پرواز و توان گریز. حکایت جبر به تحمل و گذران است و دردهای بی درمان. حکایت عقده های سرطانی ست و سالها چوب بردگی! حکایت دمل های  چرکی سر باز کرده 


میان این مرزهای ناممکن عبور ، میراث داران  واژه "انسان" و معامله گران بازار "انسانیت" اعتبار بسیاری برای رسیدن به  

کالای "فخر" هزینه می کنند، گاهی هم عده ای دلال و کاسبکار این میان چند شعاری در تایید و رد میراث داران حواله کنند!
 هر از گاهی نمایش و همایش و سرایشی هم هست تا  راویان شکرشکن شیرین سخن بهـــر آن کلاهی دوره بچرخانند و
خلاصه اینکه مکاره ای ست و متاعی  گزاف! که در این اوضاع نابسامان اقصادی، سیاسی، اجتماعی بهره مناسبی را نصیب
 چندی کند و چندی هم قربانی بگیرد. بالاخره خوان رنگارنگ خوراک رنگین میخواهد و شراب سنگین . جان مایه باشد یا آزادی
یورتمه سواران میزبان هم چوگانی بر سر پناهجوی بیچاره گمگشته در میدان به راه انداخته اند که بیا و ببین. گاهی به سوی دروازه های تمدن اروپا شوت میشود و گاهی به سوی مجسمه بلند قامت آزادی 


مرگ را زیستن میکنند آنانکه به وسوسه "آزادی" محکوم به تبعیدهای ناخواسته اند



پ ن: شاملوخوانده هایم در عریان ترین تاریکی تنهایی هذیان میشود این شب ها. شب های بی سرزمین تر از بادها و بوران ها میان طوفانها

Saturday, February 23, 2013

دو رگه!

انتلکتوالیسم شعاری، فمنیسم نمایشی، رادیکالیسم دورگه با صدای باد گلو! شاید به شکل یک صدای دو رگه
نمایش، نمایش، نمایش
پلانهای کوتاه عاشقانه، تراژدی های احمقانه، دیالوگ های شاعرانه و کودکانه... . تکرارهای ناگزیر
مینیمالیسم های تار شده میان دود افکار سوختۀ آغشته با بوی برشته شدن ماتحتمان ... . استفراغ کردن واژه هایی
 که مفهومشان هنگام غرغره کردن سر دلمان سنگینی میکند و صعب بودن پا گذاشتن در مسیری که سهل می نماید
تهوع اضطراب قضاوت شدن، جبر بازی کردن آنچه اخلاق دیکته میکند
مدارا، مدارا، مدارا روی مدار صــــــــــــــــفر!
چهارچوب های لاجرم
تعهدهای منوط به رضایت جماعت... . سانسورهای محترمانه و مقتضیانه... . فوران اعصاب مذاب شده و خفقان سوختن
ویار آرامشی مهندسی نشده... . و وزنه ای به سنگینی مرزهای زنجیر شده به گامهای بلند
من، زن!... گاهی عاشق، گاهی فارق... امروز آبستن شرایط
چون همیشه زنانه "فائق" فارق خواهم شد

Thursday, August 23, 2012

ویار




...حامله ام از حوادث گوناگون



ویار انسانیتی را کرده ام 


 که قحطی شده است


......

Friday, April 20, 2012

تفاوت فرهنگی یا پدوفیلی؟

تجاوز، تعدی و یا تعرض جنسی ؟ کدامیک واژه مناسبی ست در توضیح تخلف جنسی که "حکمت الله قربانی" دیپلمات پنجاه ساله ایرانی در برزیل انجام داد؟
لمس اندام جنسی چهار دختر نه تا دوازده ساله توسط این دیپلمات ایرانی نشانه انحراف جنسیتی، کودک آزاری یا همان پدوفیلی ست  که در اقصا نقاط دنیا جرم محسوب میشود. این جرم که ازچندین ماه تا چندی سال قوانین کیفری و حبس را شامل میشود به دلیل مصونیت قانونی این دیپلمات تا کنون شامل اقدام قانونی نشده است و تنها با پیگیری وزرات خارجه کشور برزیل با توضیحی غیر منطقی از سوی سخنگوی وزرات خارجه ایران مواجه شده که  سوابق این عضو سفارت ایران  را دلیلی بر مبرا بودن وی از این اتهام قلمداد کرده است. در پی اظهارات مهمانپرست، سفارت ایران نیز در برزیل گزارش مربوط به تخلف جنسی این دیپلمات را ناشی از تفاوت های فرهنگی خوانده است!.
آنچه در اظهارات سفارت ایران "تفاوت فرهنگی" نامیده شد در علم روانشناسی "کودک آزاری جنسی" و یا "پدوفیلی"  خوانده میشود.   پدوفیلی   زیر مجموعه "پارافیلیا" یا انحرافات  جنسی ست که ناشی از سرکوب ها وعقده های جنسی و به دلیل عدم آموزش درست و همچنین عدم درک و تفهیم  غریزه جنسی   مبدل به اختلالات  روانی و جنسی میشود .  پدوفیلی  یا "بچه بازی" به ترجیح روابط جنسی با کودکان در تخیل و یا واقعیت گفته می شود. شخص بیمار در پنهان و یا بطور آشکارا  دست به استمناءزده و یا با تحریک جنسی کودک در بازی بی پرده او را مورد تعرض قرار داده وگاها تا حد تجاوز پیش می رود.


نگاهی کوتاه به پرونده های تجاوز به محارم در ایران نشان می دهد کودک آزاری و یا حتی تجاوز به کودکان شامل هیچگونه پیگرد قطعی و قانونی نبوده و نیست. حداقل روند چندین پرونده نشان می دهد حتی پدرانی که به کودکانشان تجاوز کرده اند تبرئه شده و شامل کیفر جزایی نشده اند.سال گذشته اخباری مبنی بر درخواست طلاق زنی به دلیل تجاوز جنسی همسرش به کودک ده ساله شان انتشار یافت که تنها با پذیرش طلاق و حق هضانت فرزند توسط مادر این دادگاه خاتمه یافت و هیچگونه پیگیری و مجازاتی که بتوان گفت درست و دقیق بوده صورت نگرفت.  طبق قوانین جزای اسلامی حکم جزای زنای محارم اعدام است. نمی دانم این بچه مثل یک زن، یک فرد کامل در قوانین جمهوری اسلامی شناخته نمی شد و یا دلیل خاصی برای این تبرئه وجود داشته است. در پرونده ای دیگردختری به نام شقایق زیر سن قانونی بارها و بارها توسط پدرش مورد تجاوز قرار میگیرد اما در نهایت پدر تبرئه شده و دختر که به علت شرایط خاصی تحت حمایت بهزیستی قرار نمیگیرد به خانه بازگردانده میشود . در حقیقت شقایق  دراختیار چنگالهای بیمار و درنده ای قرار می گیرد که این بار به غیر از مشکلات روانی و جنسی ، زخم خورده است و هیچ تضمینی در حمایت از شقایق در برابر پدر بیمارش وجود نخواهد داشت.
میتوان گفت قانونگذاران در ایران برای برخورد با معضل کودک آزاری به صورت جنسی به بند خاصی اشاره نکرده اند و این آسیب و معضل بسیار مهم در قوانین کشورمان جرم شناسی نشده است، پس به طور مشخص جرم انگاشته نمیشود.
اینجاست که میتوان نتیجه گرفت تفاوت فرهنگی منجر به بروز چنین جرمی از جانب یک دیپلمات نیست بلکه تفاوتهای حقوق بشری و نگاه کیفری، حقوقی و جزایی به حقوق کودکان است  که منجر به نادیده گرفتن یک بیماری مبرهن و مشخص آن هم از سوی یک فرد دیپلماتیک میشود. آنچه در قوانین یک کشور خانه و خانواده و حتی فرزندان زیر سن قانونی را حمایت نمیکند و به طورکل از لحاظ  علمی و فرهنگی  و قانونی مورد بررسی، پیگرد و یا حتی تحت پیشگیری یا درمان نیست چگونه در یک محیط   آزاد و بدو  ن موانع سرکوبگرانه کنترل خواهد شد؟



Monday, April 2, 2012

زن ، دیروز، امروز، فردا


زنان، هشتم مارس و طرح مطالبات آنان این روزها بخش عمده ای از مقالات، اخبار و حتی وبلاگ نوشت های بسیاری را به خود اختصاص داده است. ضرورت پرداختن به مسائل زنان در فراز و فرود شعار دموکراسی و برابری خواهی از آن جهت مورد توجه است که جمعیت قابل توجهی از کسر کل جمعیت دنیا شامل تعداد زنان است. این رقم تاثیر بسزایی بر روند اقتصادی، اجتماعی و حتی سیاسی روزمره جهان داشته است و کتمان آن با توجه به رویدادها و اخبار روز دنیا نه تنها ناممکن است که نگاه جنسیتی و تبعیض آمیز به این قشر و صدمات حاصله از آن مستقیما بر تمامی این روندها به طور اثر خواهد داشت. باور این مهم روشنفکران را براین داشته است تا در حفظ تعادل و توازن از طرح برابری جنسیتی به عنوان یکی از شاخه های مهم آزادی و دموکراسی بیشتر از پیش یاد کنند. اما از طرح تا عمل و میان شعار تا انجام فاصله از کره ای ست به کره دیگر.

نگاهی گذرا به تیتر اخبار در سالی که گذشت حکایت از پویش بسیار عرصه زنان در کل دنیا دارد. از فرانسه تا سوئد ، انتخابات و نقش زنان فمنیست ، از مصر و تونس و یمن تا عربستان صعودی، از کشف حجاب تا اعتراضی عریان، از حق رای تا رانندگی زنان در عربستان ازممنوعیت چند همسری در لیبی تا رهبری زنان در انقلاب یمن از برهنگی زنی در اعتراض به نحوه تبلیغات انتخاباتی زنان در مصرتا کمپین مبارزه بر علیه خشونت در مالزی همگی نشانه هایی پررنگ از تغییراتی سریع در دنیایی ست که برای رسیدن به آرمانهای برابری جنیستی بی تابانه می شتابد.


در این میان زنان ایرانی زیر فشارهای شدید سرکوب، همچنان آهسته و پیوسته شاید در سکوت خبری و شاید در بازتاب هایی گذرا همچنان سعی در برداشتن گامهایی موفق دارند. گزارش کوتاه و نه چندان عمیق احمد شهید گزارشگر حقوق بشر در سازمان ملل اشاره ای ست به گوشه ای از این فشارهای بی امان و درمقابل مبارزات زنانی که حتی پشت میله های زندان از پای ننشسته اند.نسرین ستوده به عنوان وکیل و مدافع حقوق زنان و کودکان تنها سمبلی ست از بیدادی که بر زنان ایران میرود؛ کسی که جرمش تنها دفاع از حقوق حقه است و مجازاتش نه تنها ممنوعیت دفاع که حبس ده ساله می باشد. آمار نه چندان کامل زنان فعال زندانی در ایران و احکام و وضعیت آنها در گزارشات فعالین حقوق بشر و بالا رفتن تعداد آنها و موج دستگیری های بی امان، وضعیت بند نسوان و چگونگی برخورد دستگاه قضایی با این قبیل بازداشت شدگان شرح تمایل حکومت به سرکوب تمامی زنانی ست که در راه برابری ، آزادی و دموکراسی گام برمیدارند. آنچه قبل از انتخابات دو سال پیش در اعتراضی مدنی توسط کمپین یک میلیون امضا شکل گرفت در زمان انتخابات با حضور زهرا رهنورد و فاطمه کروبی در کنار کاندیداهای ریاست جمهوری و آرای سبز زنان ایرانی و در نهایت با شهادت ندا آقا سلطان و حضور فعال و پررنگ زنان در اجتماعات اعتراض آمیز تا رهبری تشکل های معترض دانشجویی و غیر دانشجویی به اوج خود رسیده تا امروز همچنان ادامه دارد.


امسال هشتم مارس سال 2012 برخی از فعالین جنبش زنان با اعلام عدم رضایت مبنی بر وقوع جنگ در ایران احتمال صدمات وارده به زنان و کودکان را مورد توجه قرار داده و از اثرات مخرب ناشی از آن به عنوان فقر، آوارگی و ویرانی یاد کردند. این گروه از زنان فعال با اشاره به این که هیچ گونه تغییری در احکام و مسائل تبعیض آمیز مورد اعتراضشان در ایران صورت نگرفته تاکید کردند تاریخ ملت‌ها نشان داده است که ارزش‌هایی چون صلح، حقوق بشر، حقوق زن، امنیت و ثبات توسط جنگ و مداخله کشورهای بیگانه هرگز به دست نمی‌آید.

همچنین یک روز قبل از هشتم مارس امسال بهاره هدایت برنده جایزه هرالد ادلستام سوئد به دلیل "شجاعت فوق العاده و تعهد به عدالت فعالانه در برابر نقض حقوق بشر در ایران" شد. پیش از او شیرین عبادی، نسرین ستوده، محبوبه عباسقلی زاده برنده جایزه صلح نوبل ، جایزه آزادی قلم باربارا گلداسمیت ونخستین برنده جایزه کمیته بین‌المللی حقوق بشر ایتالیا و همچنین جایزه "یوهان فیلیپ پالم" برای آزادی اندیشه و مطبوعات از بنیاد شورندورف ایالت بادن - وورتمبرگ آلمان بوده اند.

اشاره به گوشه ای از فشارها و سرکوب تا افتخارات و جوایز بین المللی تاکیدی کوتاه بود بر حضور هنوز زنانی که میکوشند در تداوم راه مبارزات زنان برابری خواه از هیچ فرونگذارند باشد که در احقاق یک دموکراسی گام به گام در کنار مردان برای فردایی برابر تر نقش بسزایی داشته باشند.

Saturday, February 25, 2012

آیا این شورای منتخب یا منتسب می تواند؟


روزهای نزدیک به انتخابات، بحث تحریم آن، شرایط رقت بار اقتصادی، تحریم های کمرشکن بین المللی، موج شدید دستگیریها، صدور احکام بی اساس یکسالگی حصر غیرقانونی رهبران مردمی جنبش سبز همگی حاکی از شرایط بحرانی داخلی است. بحرانی که در طول سن جمهوری اسلامی به اوج خود رسیده و در نهایت مهاری از سوی حکومت لجام گسیخته و بی پروا صورت نمیگیرد. این میان مردمی که از حاکمیت سرنوشت خویش محروم هستند  پرتلاطم و بدون داشتن ابزاری درست در مقابله با نظام دیکتاتوری که هرگونه حرکت غیر دلخواه را به ناجوانمردانه ترین شکل ممکن سرکوب میکند نظاره گرانی را می مانند که از هرنسخه ای برای درمان این دمل بیش از حد چرکین شده استقبال می کنند تا شاید راهی به رهایی بگشایند.
پس از حصر رهبران جنبش اعتراضی مردم و ضمن سرکوب شدید کنش ها و اعتراضات، شورایی به نام شورای هماهنگی سبز امید اعلام موجودیت کرد. نگاههای پرسشگر بسیاری که در حمایت از یک ایدئولوژی روشن و شفاف برای رسیدن به حداقل های دموکراسی این شورا را بررسی و جویا شد بدون پاسخ روشنی تنها تشویق به همراهی و پیروی از گروهی شد که نه تنها برگزیده آرای مردم نبود که هیچ گونه قدمی در روشن ساختن اعضا، پیشینه و حتی ایدئولوژی اعضای خارجی و داخلی اش از خود نشان نداد. 
این میان بهانه امنیت اعضا در داخل ایران دستمایه انتقادات بسیاری شد که هنوز به طور واضح و مبرهن پاسخی در خور نداشته است. با در نظر گرفتن دیکتاتوری که سالها بدون نقاب و بی پرده بر سرنوشت مردم سایه افکند لبیک گفتن به چهره هایی که پشت ابرهای شک و تردید همچنان به صورت یک علامت سوال بیانیه صادر میکنند کمی غیرعقلانی و غیردموکراتیک به نظر می رسد، برای باور غیرعقلانی بودنش نیاز به مطالعات سیاسی و حتی تعریف گزینه های دموکراسی نیست; تنها با اشاره به انتخاب مردم و حق شهروندی آنان در حمایت از منتخبانشان کافی ست که گزینه غیر مردمی بودن اعضای این شورا برهمگان فاش شود. ضمن این که پاسخ به معرفی اعضا بارها و .بارها از سوی حامیان این شورا و حتی تنها نماینده معرفش همیشه بی جواب بوده است یارگیری مشخص و بی پرده موافقان و مخالفان این شورا حکایت از مرزبندی های تشکیلاتی دارد که در زمان حضور میرحسین موسوی و مهدی کروبی به نام  "متکثر بودن جنبش مردمی"  نفی شده است. بیانیه های این رهبران در اعتراض به اعدامها و دستگیری ها نشان بارزی از نفی مرز بندی بین موافقان و مخالفان اصلاحات است. با توجه به اینکه این شورا درغیاب این دو تن اعلام نمایندگی از سوی میرحسین موسوی می کند و مدعی ادامه راه اوست این سوال پیش می آید که چگونه بدون در نظر گرفتن مشخصه های بسیار ساده " خواسته مردم " ، " متکثر بودن جنبش " و " حق تعیین سرنوشت " و در نهایت " شفافیت " در انجام هرگونه اقدامی  خود را نماینده این شعارهای به یاد مانده از ستادهای انتخاباتی موسوی میداند؟
بانگاهی گذرا بر بیانیه های شورای هماهنگی راه سبز امید و بررسی اتفاقات پس از آن به روشنی میتوان دریافت که نامشخص بودن اعضا ، پیشینه و ایدئولوژی شان در مقام رهبری یک جنبش، نداشتن هدف معین و از پیش تعریف شده، عملکرد ضعیف و حداقل نسبی این شورا سبب ایجاد شکاف و اختلافات بسیاری میان احزاب و  گروه هایی شد که قبل از ظهور این شورا با توجه نداشتن باورهای یکسان  در یک هدف مشترک به  یک سمت و سو گام برداشتند.
 دراولین قدم جدا کردن مجتبی واحدی از این تشکیلات بزرگترین ضربه ای بود که دوستان اصلاح طلب به خود این شورا و بعد به اتحاد فعالین سیاسی و منتقدان حکومتی زدند. پس از آن با صدور بیانیه ها یکی پس از دیگری مورد نقد مردمی قرار گرفت که نه بیانیه دهندگان را انتخاب کرده بودند و نه در صدور این بیانیه ها خود و یا نمایندگانشان نقشی داشتند. پس از گذشت یک سال از حصر موسوی و کروبی نه تنها این شورا در شکستن این زندان غیرقانونی نقش موثری نداشت که همچنان به روند یک سویه تصمیم گیری بدون در نظر گرفتن پتانسیل های موجود ادامه می دهد. گرفتن روزه در مقابل اعتصاب غذا و پایین آوردن سطح اعتصاب در حد روزه ، اعلام اعتراضات بدون واکنش، الله اکبر سکوت و یا راهپیمایی سکوت کمک به سرکوب هرچه بیشتر و ایجاد موج رعب و خفقانی بود که منجر به یاس و ناامیدی شد. بیست و پنج بهمن امسال یعنی سال نود دوسال پس از تجربه اعتراضات گسترده خیابانی و مشاهده بازتاب خبری آن در دنیا دل به جمعیتی خوش کردیم که به بهانه روز ولنتاین و یا خرید مایحتاج از ترس فقر و قحطی ناشی از تحریم در پرتردد ترین ساعات روز در خیابان قدم می زدند. جالب اینجاست که مدافعان این شورا با نوشتن جملاتی سعی در بزرگ جلوه دادن این حرکت دارند که باورش در حد افکار کودکانه مضحک به نظر می رسد. به عنوان مثال دوست اصلاح طلبی درفیس بوک خود نوشته بود" جمعیت کثیری که با نگاه های اعتراض آمیزش پایه های دیکتاتوری را به لرزه افکند و یادآور شد که ماهنوز زنده ایم و امیدواریم". نه اینکه بیان این جملات اغراق آمیز به کسی صدمه ای وارد کند اما برای آنهایی که اعتراض را تجربه کردند دستمایه خنده ای تلخ از افول قدرت جنبش است.
 با وجود نقدهای به جا و حتی به قول دوستان بی جایی که به شورا شد بدون بررسی اثرات مثبت یا منفی و حتی نتیجه گیری از کنش و واکنشها، این شورا مجددا فراخوان پیاده روی در خیابانهایی را می دهد که با مشخص کردن مسیرها تنها کمک شایان ذکری به شناسایی فعالینی میکند که تا به امروز از چنگال دستگیری گریخته و یا رها شده اند. بگذریم که بیست و پنج بهمن ثابت کرد این شورا بدون نظر گرفتن گرایشات سیاسی و قدرت واکنش مردم سبب دستگیری حتی رهگذرانی شد که از وجود چنین تجمعی بی خبر بودند! باور این که قشر بسیار عظیمی از مردم دسترسی به اخبار روز ندارند برای این شورا ملموس نیست.
 دلخوش کردن به جمعیت چندصد هزار نفره در برابر میلیونها نفری که در ایران زندگی می کنند نشان از محاسبه نکردن خطرات احتمالی برای کسانی را دارد که به هر وسیله ای خبر این تجمعات به گوششان رسیده است. بعد از فراخوان پیاده روی که تجربه اخیر نشان داد حتی بازتاب مطبوعاتی بالقوه ای نداشته ، دعوت به حضور در خانه به نشانه اعتراض یکی دیگر از نشانه های ضعف عملکرد این شوراست. این که خانه نشینی چه اثری جز خالی شدن خیابان خواهد داشت بحث دیگری ست که با درنظر گرفتن مقوله اعتصاب عمومی و روشن بودن مراجع اعلام اعتصاب و هماهنگ بودن همه گروه ها و در برگرفتن جمعیتی موافق که با آنچه گفته شد شورا این جمعیت را با خود همراه نکرد امری ست ناممکن که آینده به زودی پرده از این واقعیت دردناک برخواهد انداخت.در این کشاکش  آمار دستگیری فعالین حتی مدنی نشان از ممتد بودن خط سرکوب وعدم هراس دستگاه از اعمال حداکثری خشونتی ست که مرزمشخصی در اعمال آن از سوی دستگاه حاکم تعیین نشده است. آیا واکنش مناسب و درخور این اندازه سرکوب تنها پیاده روی و سکوتی ست که نهایت آن دستگیری های مجدد خواهد بود؟ آیا حد واندازه اعتصاب در یک فراخوان ساده است؟ آیا این فراخوان ها تا به امروز مثمر ثمر بوده است؟ 
شاید با درنظر گرفتن نقدهای وارد به عملکرد شورایی که خود را نماینده مردم میخواند تعیین میزان پتانسیل واکنش و همینطور بررسی کنش های مناسب و به جا کار سختی نباشد. مدتی پیش کنگره ملی توسط مجتبی واحدی برای بار چندم پیشنهاد شد. پیشنهادی که به جای نقد و بررسی درست، تنها تخریب و به باد فراموشی سپرده شد. این که شورای هماهنگی راه سبز امید میتواند نماینده افکار و گروهی منتسب به اصلاح طلبان باشد نه تنها قابل انکار نیست که در قالب یک تشکل منتخب تنها از سوی یک گروه خاص در کنگره ای ملی و متشکل از هر عقیده ای وایدئولوژی میتواند مدافع دیدگاههای قشر منتسبش باشد. اما این که خود را رهبر قشر عظیمی از مردمی که هیچ شناختی نسبت به آنها ندارند معرفی کنند، خود آغاز انحصار و سرانجام دیکتاتوری ست که امنیت یکی از بهانه های تکراری این نوع دیدگا ه است. جمهوری اسلامی سالها با شعار اقدام برعلیه امنیت و یا به مثابه امنیت امکان این بازی سیاسی را از نوظهوران سلب کرد. با توجه به کثرت اپوزسیون میتوان گفت درکنار هم قرار گرفتن ذره ذره  این پتانسیل های  کوچک و با حضور نخبگان هر دیدگاه،  قدرتی درخور توجه رقم خواهد خورد که شاید در کارشناسی کردن درست مبارزات طولانی ، هدفمند و از پیش تعیین شده مورد استقبال بیشتر و بهینه تر قرار خواهند گرفت. در حقیقت دموکراسی سلب شده و مورد تقاضای ملت درآغاز اتحاد و درنهایت باور حضور مخالف است و کنگره ملی تنها راه حل برون رفت از بحران این روزهاست. کنگره ای که حتی میتواند در این سردرگمی  با اعمال نفوذ در مجامع بین المللی و بیان خواسته های مردم ایران مانع از جنگ ناخواسته ای شود که این روزها گام به گام به آن نزدیک تر می شویم. به طور حتم شورای هماهنگی به تنهایی قادر به توقف این جنگ سرنوشت ساز و شوم نخواهد بود.